این چنین حکایت می کنند که در یک دهکده در زمانهای قدیم در زمستان اهالی برای گرم کردن خود آتشی روشن می کردند و نزدیک آن می نشستند تا گرم شوند، اما چون به علت سرمای زیاد در ابتدا نزدیک آتش می نشستند بعد از مدتی حسابی گرمشان می شد و عرق از تمام بدنشان سرازیر می شد! برای همین همیشه، سطل بزرگی از گل هم کنار خود آماده می گذاشتند تا پس از آنکه گرمشان شد، به بدنشان گل بمالند تا از حرارت مستقیم آتش در امان باشند! این کار را گویا نسل پیش انجام داده بود و حالا نسل جدید هم آنرا انجام میداد! روزی از قضای روزگار، رهگذری در یکی از شبهای زمستان از دهکده عبور کرد و با صحنه نشستن مردم به دور آتش و گل آلود کردن بدنشان روبرو شد، شب بعد که مردم آتش روشن کردند او هم کنار مردم نشست، پس از مدتی که حرارت داشت مردم را اذیت می کرد همه شروع کردن به مالیدن گل به بدنشان! در این هنگام مرد رهگذر، از جایش بلند شد و چند قدمی از آتش دور شد و دوباره نشست، در فاصله ای که دیگر حرارت مستقیم آتش اذیتش نمی کرد و در ضمن از گرمای آن هم سود می برد، در حالیکه همه با بدنهای گل آلود و چشمهای از حدقه درامده به او خیره شده بودند!!! ********** نتیجه گیری داستان: من نتیجه گیری نمی کنم، تا در این روزها به چیزی متهم نشوم، خودتان زحمتش را بکشید، اگر حوصله داشتید!
نوشته شده توسط پدرام (فردا) | لينک ثابت
|چهارشنبه 1388/03/13|
|